تبليغاتX
دل نوشته های چند خطی

دل نوشته های چند خطی

دست نوشته های ما

مرد بايد
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی
بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغله مرد
آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه
همونجا بايس بغلش کنه
نذاره تنها باشه
حرف نزنه , توضیح نده
کل کل نکنه , توجیه نکنه
فقط نذاره احساس کنه تنهاست
مرد بايد گاهی وختا مردونگیشا با سکوت ثابت کنه
با بغلش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

هیچکس نمیدونه...

اما تو میدونی حتی۳۰ثانیه خاطره هم میتونه داغونت کنه...

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

نفس
جان
من تنهام...
من هستم خانومم
من از تنهایی میترسم...
نترس...بیا...آروم چشماتو ببند...بخواب...

(هستی...انگار من نیستم...)

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

شب خوابيدي تو تختت هي قلت ميخوري...

بعد گوشيتو بر ميداري مينويسي "خوابم نميبره"...

سرد ميشي...

بغض ميکني...

ميبيني هيچکسو نداري که واسش اينو بفرستي...

تنهايي سخته...خيلي
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

صدات گرفته... چته؟
...
چته عزیزم؟ بگو فدات شم... خانوم...نفسم...
...
به آقات نمیگی چی شده؟ من که آقاتم...دوست دارم...

(یادمه...چرا تو یادت نمیاد...؟)
+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دلم برای دلم میسوزد...

تورا به دلم وعده دادم...بدقول شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

با عشق های امروز نمیتوان داستانی به بلندای شنگول و منگول نوشت...

چه برسد به شیرین و فرهاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دارم آروم آروم خاطراتو خط میزنم...

و نفس هام... آروم آروم... به شماره افتاده...

تویی که یادت از خودت با وفا تر بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

رفتنی که شبیه فرار باشه مطمئن باش برگشتی نداره...

درخواستی که شبیه التماس باشه ارزشی نداره...

آدمی که شبیه مرده ها باشه اصلا دیگه وجود نداره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

این دفه عقل میگه عاشق باش...اما دل میگه نه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

وقتی از رفتنش با کسی صحبت میکنی...تازه متوجه میشی واقعا رفته...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

چرا عقل تو هیچ وقت عاشق من نشد...؟
کاش دلت میگفت برو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دوس دارم بچه باشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

این روزها هرکی منو میبینه میگه:

وااااااااااااایییییی.....خوش به حالت چقدر لاغر شدی...

رمز موفقیتت چی بوده؟؟؟؟؟...

من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم:

هیچی فقط یه مدت بازیچه شدن...

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

غمم گرفته

چرا اینجا مثل یه اتاقه... من این گوشه...

و تو آن گوشه...نیستی!

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دلم گرفته

می نویسم که نوشته باشم...

شاید دردم را بپرسی

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دوبار باز بنویسی بنویسی بنویسی

اما کسی نخونه نخونه نخونه

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

یه جوری دلم تنگ میشه برات... محاله بتونی تصور کنی...

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

حس نکردم...

با تو بودن اجازه هیچ حسی به آدم نمیده...

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

عجب چیز عجیبیست عشق...

گاهی طعم تنفر می دهد...

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  |