مرد بايد
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی
بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغله مرد
آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه
همونجا بايس بغلش کنه
نذاره تنها باشه
حرف نزنه , توضیح نده
کل کل نکنه , توجیه نکنه
فقط نذاره احساس کنه تنهاست
مرد بايد گاهی وختا مردونگیشا با سکوت ثابت کنه
با بغلش...
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
هیچکس نمیدونه...
اما تو میدونی حتی۳۰ثانیه خاطره هم میتونه داغونت کنه...
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
نفس
جان
من تنهام...
من هستم خانومم
من از تنهایی میترسم...
نترس...بیا...آروم چشماتو ببند...بخواب...
(هستی...انگار من نیستم...)
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا
|
شب خوابيدي تو تختت هي قلت ميخوري...
بعد گوشيتو بر ميداري مينويسي "خوابم نميبره"...
سرد ميشي...
بغض ميکني...
ميبيني هيچکسو نداري که واسش اينو بفرستي...
تنهايي سخته...خيلي
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا
|
صدات گرفته... چته؟
...
چته عزیزم؟ بگو فدات شم... خانوم...نفسم...
...
به آقات نمیگی چی شده؟ من که آقاتم...دوست دارم...
(یادمه...چرا تو یادت نمیاد...؟)
+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
دلم برای دلم میسوزد...
تورا به دلم وعده دادم...بدقول شدم
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
با عشق های امروز نمیتوان داستانی به بلندای شنگول و منگول نوشت...
چه برسد به شیرین و فرهاد...
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
دارم آروم آروم خاطراتو خط میزنم...
و نفس هام... آروم آروم... به شماره افتاده...
تویی که یادت از خودت با وفا تر بود...
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
رفتنی که شبیه فرار باشه مطمئن باش برگشتی نداره...
درخواستی که شبیه التماس باشه ارزشی نداره...
آدمی که شبیه مرده ها باشه اصلا دیگه وجود نداره...
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
این دفه عقل میگه عاشق باش...اما دل میگه نه...
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
وقتی از رفتنش با کسی صحبت میکنی...تازه متوجه میشی واقعا رفته...
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
چرا عقل تو هیچ وقت عاشق من نشد...؟
کاش دلت میگفت برو...
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
دوس دارم بچه باشم...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
این روزها هرکی منو میبینه میگه:
وااااااااااااایییییی.....خوش به حالت چقدر لاغر شدی...
رمز موفقیتت چی بوده؟؟؟؟؟...
من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم:
هیچی فقط یه مدت بازیچه شدن...
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
غمم گرفته
چرا اینجا مثل یه اتاقه... من این گوشه...
و تو آن گوشه...نیستی!
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا
|
دلم گرفته
می نویسم که نوشته باشم...
شاید دردم را بپرسی
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا
|
دوبار باز
بنویسی بنویسی بنویسیاما کسی نخونه نخونه نخونه
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا
|
یه جوری دلم تنگ میشه برات... محاله بتونی تصور کنی...
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
حس نکردم...
با تو بودن اجازه هیچ حسی به آدم نمیده...
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|
عجب چیز عجیبیست
عشق...
گاهی طعم تنفر می دهد...
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا
|